|
می بینی که ناگهان یک کفگیر گنده دستته و چشماتو بستی و
داری آرزو میکنی.
جمله بالا بخشي از كامنت
يكي از دوستان است به گمانم همه ما در اين حس نوستالژيك با هم شريكيم و هريك به نوبه خود در طول ساليان
عمرمان اين صحنه ها را تجربه كرده و به عينه ديد ه ايم. در اينجا نه قصد برانگيختن
اين خاطره ها را دارم نه سوداي تشريح چگونگي شكل گيري اين گونه مراسم و حقيقت و
جوديشان اما به عنوان كسي كه چند سالي هست كه
به عمد ديگر هيچ آرزويي را در هيچ ديگي هم نزده از آن رو كه حس خوب نذر همچنان در ذهنش همانطور باقي بماند
كه دوست داشته فقط قصد دارم سوالاتي كه در
ذهنم مي چرخند را به تصوير بكشم تا شايد بيشتروبهتر به دنبال جوابهايش باشم و
باشيد
سوال اصلي كه مرا به خود مشغول داشته اين است كه چرا آرزوهامان در همان ديگ هاي نذري مي مانند ؟
به بياني ديگرمساله دعا واستجابت اش يك وجه كلامي ، فلسفي
و تشريعي داردو يك وجه دروني كه زاييده حس و حال فردي است .من از قسمت دوم شروع مي
كنم آن هم در قالب سوال هايي كه هم حكم سوال دارد هم حكم جواب هايي كه مي شود به
روي آنها تامل كرد.
اگر فرصتي دست
داد به وجه اول هم مفصل خواهم پرداخت.
اين ديگ ها براي اين آرزوها كوچك است؟
اين ديگ ها براي آرزو هاي ما ساخته نشده اند؟
ما براي آرزوهايمان ساخته نشده ايم؟
ما ياد نداريم ديگ ها را چطور هم بزنيم؟
آرزوهايمان اشتباه است؟
كفگيرها واسطه هاي خوبي نيستند؟
مواظب آرزو هايمان نيستيم و آنها ته مي گيرند؟
به هنرمندي آشپزآنچنان كه لازم است حسن ظن نداريم؟
|