تبليغاتX
روزمبادا
روزمبادا

خيال حوصله بحر می‌پزد هيهات ......................


درد شما را واژه دوا ميکند

شاعران واقعي راقبل از آنكه ذوق و قريحه به كار آيد و در كار خلق شعر برآيند شعور بر مي آشوبد و شعر را از درونشان به جوشش وا مي دارد و اين هماني است كه بر خواننده خوش مي آيد چرا كه شعر  را در خويش مي يابد و پيام اش را سخن خويش ليكن با لحني زيبا تر و دلنشين تر
اين همان رمز ماندگاري شعر است شعري كه بر دل مي نشيند و با جان مي آميزد  و براي خود همراه و همداستان مي سازد وآدم ها را به كنش وا مي دارد چه بسا  كه شاعري ديگر بسازد و شايد هم از نو عالمي و آدمي
چه بسيار شعرها و نوشته هايي كه  در كار برساختن  طوفان شده اند در زمان و زمانه و زمينه  خودشان
به هر حال همه قصه از خواندن شعر ي شروع شد در يك ويژه نامه به مناسبت سالروز تولد شاعري بزرگ به نام احمد رضا احمدي

اين شعر زيبا

من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام
راه ها رفته ام
بازي ها كرده ام
درخت
پرنده
‌آسمان
من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم
به مادرم مي گفتم
از بازار واژه بخريد
مگر سبدتان جا ندارد
مي گفت
با همين سه واژه زندگي كن
با هم صحبت كنيد
با هم فال بگيريد
كم داشتن واژه فقر نيست
من مي دانستم كه فقر مدادرنگي نداشتن
بيشتر از فقر كم واژگي ست
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت
درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوي پرواز كنم
من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم
تنها مدادي كه داشتم
و پرنده در زردي
واژه ي درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي كرد
صبح امروز به مادرم گفتم
براي احمدرضا مداد رنگي بخريد
مادرم خنديد :
درد شما را واژه دوا ميكند 

-----------------------------------------------------------------------------------

و آنچه من را به  كنش واداشت چيزي نبود غير ازاين كه ايمان داشتم كه كلمه مقدس است  و مي شود عمر ي با واژه ها  راه رفت و زندگي كرد

دست به كار شدم شايد كه كلمه ها را دري باشد به راهي

 دوباره امدم

-----------------------------------------------------------------------------------

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود

شنبه دوم خرداد 1388 توسط بي نشان |

حافظ و آدینه ها

جمعه نهم اسفند 1387 توسط بي نشان |

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد....چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند


شبي كه در حرمش خفته تا سحر بودم
زِ كفتران حرم، دلشكسته تر بودم
سحر چو شد، ز صداي اذان شدم بيدار
وضو گرفتم و دل را زدم به نام يار
چهار بار، جبين را زدم به تربت حق
سلام دادم و گشتم به صالحين ملحق
سپس بسوي ضريح رضا روانه شدم
زبان گشوده و دلخوش به اين ترانه شدم
"
بيايد هركه دلش خانه غم و درد است
رضا ضمانت آهوي دشت را كرده است"
چو اشك ديده روان شد، روان من جان يافت
دلم شكست به فضل رضا چو ايمان يافت

محمد حسين ملكيان

پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط بي نشان |

آرزوها و ديگ هاي نذري

می بینی که ناگهان یک کفگیر گنده دستته و چشماتو بستی و داری آرزو میکنی.

جمله بالا بخشي از كامنت  يكي از دوستان است به گمانم همه ما در اين حس نوستالژيك  با هم شريكيم و هريك به نوبه خود در طول ساليان عمرمان اين صحنه ها را تجربه كرده و به عينه ديد ه ايم. در اينجا نه قصد برانگيختن اين خاطره ها را دارم نه سوداي تشريح چگونگي شكل گيري اين گونه مراسم و حقيقت و جوديشان اما به عنوان كسي كه چند سالي هست كه  به عمد ديگر هيچ آرزويي را در هيچ ديگي هم نزده از آن رو كه  حس خوب نذر همچنان در ذهنش همانطور باقي بماند كه دوست داشته فقط قصد دارم سوالاتي  كه در ذهنم مي چرخند را به تصوير بكشم تا شايد بيشتروبهتر به دنبال جوابهايش باشم و باشيد

سوال اصلي كه مرا به خود مشغول داشته اين است كه چرا  آرزوهامان در همان ديگ هاي نذري مي مانند ؟

به بياني ديگرمساله دعا واستجابت اش يك وجه كلامي ، فلسفي و تشريعي داردو يك وجه دروني كه زاييده حس و حال فردي است .من از قسمت دوم شروع مي كنم آن هم در قالب سوال هايي كه هم حكم سوال دارد هم حكم جواب هايي كه مي شود به روي آنها تامل كرد.

 اگر فرصتي دست داد به وجه اول هم مفصل خواهم پرداخت.

اين ديگ ها براي اين آرزوها كوچك است؟

اين ديگ ها براي آرزو هاي ما ساخته نشده اند؟

ما براي آرزوهايمان ساخته نشده ايم؟

ما ياد نداريم ديگ ها را چطور هم بزنيم؟

آرزوهايمان اشتباه است؟

كفگيرها واسطه هاي خوبي نيستند؟

مواظب آرزو هايمان نيستيم و آنها ته مي گيرند؟

به هنرمندي آشپزآنچنان كه لازم است حسن ظن نداريم؟

 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط بي نشان |

رسم عاشقی



سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط بي نشان |

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی​منتها--------ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه​ها

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم/بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم/خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم/کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو/تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است/واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت/گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم/گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم/تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم/محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم/تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم/ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند/شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن/پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط بي نشان |

حافظ و آدینه ها

جمعه دوم اسفند 1387 توسط بي نشان |

ما آدمهای جایز الخطا

این جمله معروف را بارها شنیده ایم که ما انسانها جایزالخطا هستیم ولی شاید کمتر ازخودمان پرسیده باشیم که چرا اینگونه بوده وهست ؟این خطاپذیری از کجا ناشی می شود ؟من فقط آنهایی که همه شنیده ایم را تکرار خواهم کرد
تصمیماتی که در طول روز می گیریم وبراساسشان عمل می کنیم عمدتا به دوگروه تقسیم می شوند گروه اول شامل تصمیماتی است که راجع به صدق یک گزاره می گیریم یعنی مشخص می کنیم که کدام گزاره ها صادق اند و کدام کاذب گروه دوم شامل تصمیمات استنتاجی است به این معنی که ازیک سری فرضیات که آنها راصادق می دانیم دست به استدلال می زنیم وبه نتیجه یا نتایجی می رسیم که آن را درست دانسته و مبنای کنش قرار می دهیم .لازم به ذکر است که در یک تعریف جامع گروه اول را هم می توان زیر مجموعه گروه دوم دانست ولی معمولا به لحاظ اختلاف در بعضی روش ها وکارکردها این دورا جدا از هم در نظر می گیریم. در طول تاریخ در قالب رشته های مختلفی چون منطق ،فلسفه ، روانشناسی و...بشرسعی نموده فرایند استدلال و تصمیم گیری خود راصورتی علمی و قانونمند بخشد هرچند پس از سالیان زیاد محققان به این نتیجه رسیده اند که این فرایندها بسیار پیچیده اند عوامل متفاوت منطقی ، محیطی واحساسی درساختارشان دخالت دارد و علمی که به مطالعه این فرایندها می پردازد نخواهد توانست به دقت سایر علوم تجربی یا نظری باشد.

پاره ای ازاین تبیین ها که به چگونگی خطاپذیری استنتاج های ما می پردازند به شرح زیر است

در گروه دوم - دسته استنتاجی- نتایج نادرست ناشی ازموارد زیر می باشد
1- استدلا ل یا استدلال های نادرست
2- فرض های کاذب
3- فرض های نامعلوم
4- عدم کفایت داده ها
موارد اول ودوم تکلیفشان کاملا مشخص است و فهم اینکه این موارد چگونه نتایج نادرستی به بار می آورند کار سختی نیست ضمن آنکه اگر فرضها کاذب باشند استدلال صحیح هم کاری از پیش نخواهد برد وبنا بر انتفاع مقدم هرنتیجه ای می تواند درست باشد هرچند کاذب
بیشتر مواقع موارد سوم و چهارم ما را دچار اشکال می کنند و نتایجی را که می گیریم خدشه دار،چراکه تشخیص آنها کمی دشوار است ودر اکثر موارد به چشم نمی آیند
فرض های نامعلوم شامل مواردی است که صدق وکذب فرض ها نا مشخص است این فرضها شامل موارد زیر است :
1- بدیهیات اولیه :مواردی که از نظر خود فرد استدلال کننده جزو اصول موضوعه وبدیهیات به شمار می آیند درحالیکه اینگونه نیستند و برای دیگران صدق یا کذبشان نیاز به دلیل دارد و نمی توانند خود در مجموعه فرض ها به شمار آیند
2- مظنونات :مواردی که از نظر خود فرد تصدیقش دایمی نیست و امکان نقض در آن وجود دارد ولی فرد در لحظه ای خاص آن را تصدیق می کند در حالیکه این تصدیق اشتباه است وآن امکان صحیح
3- فرضیاتی که ناشی از احساسات فردی است .این دسته از فرضیات چگونگی شان به رزنانس درونی فرد کاملا وابسته است احساساتی چون شادی ، غم ، ناراحتی و .......
باید در نظر داشت که این دست فرضیات را خرد گریز می نامند به این معنی که به صورت عقلانی نه صدق گزاره را می توان اثبات کرد و نه کذب نقیض آن را
در چنین مواردی ابتدا باید  ماهیت موضوع مشخص گردد اینکه آیا با یک مساله و گزاره خرد گریز مواجهیم  یا خیر در صورت مثبت بودن می توان برای تعیین تکلیف گزاره به سراغ احساسات خویش برویم ثانیا میزان تاثیر موج های احساسی منفی و مثبت در این گزاره خاص به چه ترتیب بوده وتا چه میزان روندی متناسب داشته است
4- تساوی ادله : گاهی برای الف ،ب است و هم الف، ب نیست دلیل قانع کننده و قاطعی نداریم یا برای اثبات گزاره یا نفی آن دلایل مساوی وجود دارد پس دو گزاره از لحاظ معرفت شناختی مساوی اند وپذیرش صدق و کذبش بسته به دلخواه فرد یا منوط به نتایجی است که پذیرش هر شق آن به بارخواهد آورد یا در تجربه بشری به بار آورده است
مواردی هم هست که داده های موجود برای تصمیم گیری و رسیدن به نتیجه مشخص کافی نیستند یعنی با فرض هایی که داریم نمی توانیم اثبات کنیم که الف ،ب است در این موارد حتما می بایست به عدم کفایت داده ها اذعان و ( نمی دانم )را به عنوان نتیجه اعلام کرد .هر نتیجه غیر از این ناثواب است 

جمعه دوم اسفند 1387 توسط بي نشان |

عاشقان را بر سر خود حكم نيست _____ هر چه فرمان تو باشد آن كنند

چیست با عشق آشنا بودن /به جز از کام دل جدا بودن
او فدائیست هیچ فرقی نیست/پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش/جهد میکن به پارسا بودن
کین شهیدان ز مرگ نشکیبند /عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو/ترس ایشان ز بی بلا بودن
ششه می‌گیر و روز عاشورا  / تو نتانی به کربلا بودن

مولوی

این خاک به خون عاشقان آذین است/این است در این قبیله آیین، این است
زین روست که بی سوار برمی گردد/اسب تو که زین و یال آن خونین است

قیصر امین پور

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط بي نشان |

حسني نگو يه دسته گل

منوچهر احترامی هم از آبدارخانه شاغلام چای خداحافظی را نوشید و به جمع اذناب ملکوت پیوست

یادش گرامی

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط بي نشان |



در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !


درد شما را واژه دوا ميکند
حافظ و آدینه ها
اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد....چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند
آرزوها و ديگ هاي نذري
رسم عاشقی
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی​منتها--------ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه​ها
حافظ و آدینه ها
ما آدمهای جایز الخطا
عاشقان را بر سر خود حكم نيست _____ هر چه فرمان تو باشد آن كنند
حسني نگو يه دسته گل

خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

گل گندم
نيمه پنهان
آهوي دشت
ستازه نخستين
مرثيه اي بر يك رويا
نی نامه
ساکنان ارض ملکوت
آرش کمانگیر
خاتمی نامه


Upload Music

 

RSS 2.0